آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

... پرنسس ما

ماه سی و هفتم آترین به روایت تصویر. . .

        آترین خانم خوش تیپ و گوجه خور آترین و میسی عزیز ( به زبون آترین لوسی )   خیلی خیلی زود و شدید با گوزن ها و بزها دوست و خودمونی شدی عزیزم     جشن بادبادک ها ساختن این بادبادک پروسه ای بود برای من و بابایی..... بعد از ظهر با بابا بهنام رفتی پارک و با چشم گریون و ابروهای خونی برگشتی بابا بهنام به اصرار شما برده اتون که با وسایل ورزشی های بزرگسالان بازی کنی و ..... دکتر هم رفتیم گفتن سطحیه و بخیه نمیخواد اما هنوز که جاش نرفته             ...
23 آذر 1395

ماه سی و هشتم آترین به روایت تصویر. . .

     نمایش دریاپری نمایش بازیافت (خاله الهه مهربون و دوست داشتنی )      نمایش ببرکم عقل اینم از بی قراری های شما در حین نمایش     لحظه های خوش در بوژان    علاقه ی زیاد شما به رانندگی که البته من رو کلافه میکنه این کارت. . .   لحظات گامبولانه ی آترین و امیرسینا عزیز      ...
23 آذر 1395

بندر عباس . . .

 به دعوت دایی محمد و الی جون تصمیم گرفتیم هفتهی سوم فروردین دسته جمعی بریم بندر عباس دایی محمد اونجا در حال کار روی پروژه است و فعلا با الی جون و آیرینا عزیز اونجا ساکن هستن برای عید برگشته بودن اراک اما با هم تصمیم گرفتیم بریم بندر. اونم با قطــــــــــــــــــــــــــــار من عاشق قطارم، خیلی سال بود با قطار مسافرت نکرده بودم شدیــــــــــــــــــــــدا دلم میخواست!! توی راه خیلی خیلی خوش گذشت، تو و آیرینا در عین حال که همو دوست دارید و مدام بهم محبت میکنید اما به اقتضای سن و سالتون یهو سر یه چیز کوچیک و مسخره کل کل داشتید برای ما بزرگتراهم جالب و خنده دار بود، هم واقعا یه وقتایی کلافه کننده ولی تک تک لحظه هامون خاطرات ق...
23 ارديبهشت 1395

ماه سی و دوم آترین به روایت تصویر . . .

  همچنان خوابیدنت پروسه داره آترین خانومی خونه ی خاله سارا، ساعت 2 نصف شب     تقریبا میشه گفت اولین نقاشی های هدفمندت تا قبل از اینا خیلی خیلی کم پیش میومد که بگی چی میکشی و یا راجع بهشون خودت توضیح بدی  جایزه ی خاله سارا یه بسته بادکنک باهم تونستیم این ها رو درست کنیم ...
23 ارديبهشت 1395

ماه سی و یکم آترین به روایت تصویر. . .

  آتلیه خاله آرزو چند روز قبل از نوروز 95 آتلیه خاله آرزو یه هاپو خوشگل داشت و شما به عشق اون برای عکس ها خوب ژست میگرفتی بهار جون، آترین عزیزم و آرنیکای دوست داشتنی در حال نانای باغ وحش این سری خیلی بیشتر در مقابل حیوون های جدید شوق و ذوق داشتی و لذت بردی لاکی کوچولو و دوست داشتنی ما که اسمش رو بابایی گذاشته جفری ...
23 ارديبهشت 1395

ماه سی ام آترین به روایت تصویر. . .

از این ماه به صورت ساعتی بعضی روزا باهم میریم مهد، البته تمام وقت پشت درب کلاس بودم و گاهی هم میخواستی داخل کلاس پیشت باشم  خدا رو شکر خاله مونا مربی مهربونت رو دوست داری   خمیربازی سر کلاس خاله مونا   بالاخره دلم راضی شد گوشات رو سوراخ کنم. چند وقت بود با گوشواره های من بازی میکردی و علاقه نشون میدادی دکتر مهربون و با حوصله ای بود. تنهایی بردمت و با مسئولیت خودم، بعدش حدود یکساعت گریه کردی اما خیلی ذوق کردی. سخت ترین لحظه اولین بار تمیزکردن گوشت با الکل بود که گوشت سوخت و خیلی گریه کردی اما با رفتن به استخر توپ اونم نیم ساعته حل شد     تمرین سرود با بچه های...
5 ارديبهشت 1395

برف بازی. . .

    اولین تجربه ی برف بازی   خیلی دوست داشتنی برف ها رو بخوری   عشقولانه های پدر و دختری تو برف ها جای پای مامان و بابا و نی نی دومین روز، همراه خاله سارا و عمو علیرضا    با خاله سارا خیلی میونت خوبه کلی تیکه ی جدید ازش یاد گرفتی ...
1 اسفند 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد